در پست قبلی سعی کردم نگاه مثبتی به مقوله ی ازدواج داشته باشم و شکل قشنگی از زندگی مشترک به نمایش بگذارم .
سعی کردم عشق و ازدواج را در هم ادغام بکنم که بتونیم از یه پنجره ی خوشبخت به این مسئله نگاه بکنیم . باشد که با تصور یک زندگی مشترک عاشقانه سعی کنیم زندگی خودمون را تا جایی که می تونیم به این سمت سوق بدیم و سعی کنیم اگر تا امروز هم عشق در زیر سقف خونه مون غایب بوده ما احضارش بکنیم و یاد بگیریم که میشه عاشقانه زیر یک سقف بود و زندگی شیرینی در کنار هم داشت ولی افسوس برای اکثر زوجین چنین زندگی عاشقانه ای دور از تصور است و اونها عشق را یه جایی لابه لای کدورت ها و توقعات بیخودی گم کرده اند و تا می تونستند از هم دور و دورتر شدند اونقدر که گاهی حس می کنی با اینکه زیر یک سقفی ولی هزاران هزار کیلوتر با هم خونه ی قدیمی ات فاصله داری و اینقدر در بهتر شدن رابطه فی مابین نا امید شده ای که احساس میکنی هزار سال هم که عمر داشته باشی و قدم برداری هرگز نخواهی تونست این فاصله را از میان برداری و خودت را بهش نزدیک بکنی.
گاهی زوجین اینقدر موجب رنجش و دلشکستگی یکدیگر می شوند که بخشنده ترین موجود روی زمین هم که باشی باز هم دلت راضی به گذشت و فراموشی نمیشه و تحقیر ها و توهین هایی که شنیده ای مانند تکه زغالی گداخته روی قفسه ی سینه ات می مونه و هر بار که می خوای به گذشت و بخشش فکر بکنی سوزشی دردناک روی سینه ات خط بطلان می کشه بر نقطه های عطوفت تو و از تو یه موجود کینه ای می سازه که بیگانه است با هرچه ببخش و گذشت و فداکاریست.
اونچه که در چنین زندگی هایی دردناک است اینه که گاهی زوجین هیچ راه فراری نیز ندارند و مجبورند همه عمر به این همسفری دردناک و آزار دهنده ادامه بدهند. چه بسیار زوجینی که در کمال احساس تنفر از یکدیگر باز هم از روی ناچاری به این زندگی ادامه می دهند و جالب تر اینکه در نقطه ی مقابل این زوجین هستند زوج هایی که سر هیچ و پوچ دفتر زندگی مشترک را می بنند و از همدیگه خداحافظی کرده و هرکدوم خیلی راحت پی سرنوشت خود می روند.
در هر صورت نمی خوام بیشتر از این با بیان این زندگی های دردناک اوقات دوستان را تلخ بکنم و امیدورام هیچ کدوم از دوستان من چنین فضایی در زندگی مشترک نداشته باشند و اگر هم مشکلی تا امروز بوده با درایت و صبر و گذشت بتونند زندگی را برای خود و همسر و فرزندان بهتر بکنند .
امیدوارم کانون خانواده تون همیشه پر باشه از قاصدک های عشق و خوشبختی که ما هم با نگریستن به اینهمه خوشبختی انرژی مثبت بگیریم و شریک شادی و خوشبختی تون باشیم![]()

چرا اغلب اونهایی که با یک عشق داغ و هیجانی زندگی مشترک را شروع می کنند رفته رفته عشق و شور و شیدایی شان فروکش می کند و رنگ محو و حالت ناپدیدی به خود می گیرد؟ حتی گاهی اوقات این عشق جای خود را به کینه و نفرت نیز می دهد.
به نظر من این گروه از عشاق ، عاشق نماهایی هستند که از آنهمه شیدایی هیچ هدفی نداشتند جز رسیدن به وصال . وقتی عاشق و معشوق را جز وصال اندیشه ای نباشد همین هدف قرار دادن وصال به نوعی تعیین نقطه ی پایانی است بر عشق و میشه گفت به همین خاطر هم است که وقتی این عشق ها به فرجام می رسد و وصال حاصل می گردد و زندگی مشترک آغاز می شود دیگر انگیزه ای برای تداوم عشق وجود ندارد چون به نهایت آنچه که از این عشق طلب داشتند رسیده اند و تازه یادشان می افتد که عشق چشمشان را نیز کور کرده بود و وادارشان کرده بود چشم ببندند بر تمام عیوب و کاستی ها ی معشوق و حال که وصال حاصل شده و عطش عشق و طلب فروکش کرده تمامی این عیب و کاستی ها میخی شده و در چشمشان فرو می رود .
اینجاست که اگر طرف فردی منطقی و واقع بین باشد متوجه می شود که هرگز عاشق نبوده و شیفتگی و شیدایی اش هوسی زود گذر بیش نبوده است ولی اگر بخواهد باز خود را گول بزند و به هر شکل و بهانه ای خود را تبرئه و توجیه بکند خواهد گفت :( ازدواج عشق را از بین می برد) غافل از اینکه همین ازدواج برای خیلی ها نه تنها قاتل عشق نبوده بلکه عشق آفرین نیز بوده است.
چه بسیار زوج هایی که قبل از ازدواج هیچ عشقی در بینشان نبوده و پس از ازدواج و بعد از گذشت ماه ها و سالها عشق به آرامی و نرمک نرمک مثل نسیم بهاری در رگ و پوستشان رخنه کرده و این تولد عشق چنان به مرور و آرام آرام صورت گرفته که آنها هرگز متوجه نقطه ی آغاز این عشق نشده اند و فقط زمانی چشم باز کرده اند که خود را غرق در عشق دیده اند. چنان که تو گویی این عشق از ازل با آنان بوده و تا ابد نیز ادامه خواهد داشت.
چنین عشقی چون نقطه ی آغاز مشخصی ندارد نقطه ی پایان نیز نخواهد داشت و مثل رودی زلال همیشه در زندگی ات جاری خواهد بود و صدای موسیقی اش روحت را نوازش خواهد داد. این عشق عین گل نیلوفردر تمام زوایای زندگی ات خواهد پیچید و تو به هر گوشه از زندگی ات که بنگری نشانی از این عشق خواهی یافت .
بچه هایی که امروز اینهمه نشان افتخار و بالندگی تو هستند ثمره ی دستان عاشق همسری است که عمری در غم و شادی ، در سختی و راحتی ، پا به پای تو آمده و تمام جوانی و زیبایی و زندگی اش را با تو قسمت کرده است. سعی کن سایه ی دستهای مهربانش را درتار و پود زندگی ات ببینی که چطور آرام و هنرمندانه و نا محسوس تارهای خوشبختی تان را بافت و تو را صاحب کانونی گرم و دوست داشتنی و آرامبخش کرد. اینهمه مهربانی اش را عشق بنام و عاشقانه دوستش بدار و به یقین بدان که برای عشق ورزی لایق ترین را برگزیده ای .

گفتم یاد بگیریم به وقت دلتنگی خودمون را دلداری بدیم و کمک حال خودمون باشیم. گفتم منتقد خود باشیم و به همراه نقد مشوق خود نیز باشیم. گفتم خودمون را باور داشته باشیم و به هنگام افتادن تکیه گاه خود باشیم......
درسته همه اینها را گفتم ولی اصلا منظورم این نبود که با اتکا به خود نیاز به دوستی ها را در خود از بین ببریم. یکی از زیباترین صفتهای آدمی همین اجتماعی بودنش است. یکی از اساسی ترین نیاز های بشر همین دوستی ها و با هم بودن هاست.اگه قرار بود که آدمی فقط به خودش متکی باشه وبی نیاز از حضور دیگران در زندگیش باشه که هرگز عشق را مفهومی نبود. تعاون و ایثار و گذشت و فداکاری جایی تو زندگی آدمها نداشت.
لطف زندگی در همین نیاز عاطفی آدمها به همدیگر است نیازی که ما را به هم نزدیک می کنه.یادمون میده مهربون باشیم تا دیگران را از خود نرانیم. یادمون میده گذشت داشته باشیم چون به مهربون بودن به همون اندازه نیاز داریم که به مهربونی دیدن. ما نیاز داریم به اینکه محبت بکنیم و محبت ببینیم. لذتی که به هنگام محبت کردن می بریم خیلی بیشتر از لذتی است که به هنگام محبت دیدن می بریم.
من اگه گفتم خودمون دست خودمون را بگیریم ... اگه گفتم تکیه گاه خودمون باشیم... این به این معنی نبود که نیازی به این نیست که دیگران دستمان را بگیرند یا اینکه نیازی به تکیه گاهی غیر از خود نداریم من این حرف ها را برای زمانی گفتم که به بن بست می رسیم. یه وقتهایی تو زندگی به نقطه ای می رسی که خودت را توی یه کوچه خلوت بن بست تاریک و بی راه برگشت می بینی .
جایی که حتی نزدیک ترین کسانت هم نمی تونند کاری برات بکنند تنها ی تنها میشی با گره بزرگی که توی کارت افتاده .نه راه پس داری نه راه پیش فقط باید صبر کنی ببینی سرنوشت برات چه خوابی دیده . ولی زانوهای تو توان این صبر را ندارند دلهره و غم و غصه وجودت را پر می کنه . اینجاست که خودت باید به خودت کمک بکنی . حتی گفتم که این کمک به خودت می تونه مثلا همین درد دل در دنیای مجازی برای دوستان مجازی باشه.
یعنی حتی توی همون بن بست هم وقتی هیچ کس نمی تونه کمکت بکنه باز تو نیاز به دوست داری به کسی که بتونی بهش بگی که خسته ای . بگی که زانوهات داره خم میشه. اگه گفتم تکیه خودت باش منظورم این بود که از هر امکانی برای ایستادن کمک بگیر و نذار که زانوهات به زمین بخوره. به خودت کمک کن به هر شکل و شیوه ای که باشه چه از راه عرفان وعبادت و دست به دامان خدا شدن چه از راه سرگرم کردن خودت به هر هنر و ورزشی و چه دست به قلم شدن و نوشتن و آرامش از قلم گرفتن. به هر حال وقتی کاری از دست کسی بر نمیاد و فقط باید زمان بگذره پس تا این زمان می گذره تو سعی کن در گذر زمان خودت را نبازی و زمین نخوری.
من که ترجیح میدم دز چنین شرایطی دست به دامان این خونه ی مجازی ام بشوم. خونه ای که توش آدمهایی هستند که من می تونم با درد دل کردن باهاشون تا حد قابل توجهی آرامش پیدا بکنم . اینها همون دوستانی هستند که می تونم براشون فقط درد دل بکنم بدون اینکه توقع کوچکترین کمکی داشته باشم. یعنی ازشون بخوام که فقط کنارم باشند و به حرف هام گوش بدهند . این خونه راهی است که من برای کمک به خودم انتخاب کرده ام و احساس می کنم تکیه گاه خوبی برای خودم ساخته ام. یه دنیای قشنگ و کوچک با آدمهایی مهربون و یه آسمون صداقت.![]()

گاهی وقتها لازمه که ما آدمها خودمون دست خودمون را بگیریم. خودمون را دلداری بدیم یا حتی از خودمون انتقاد بکنیم. انتقاد به جا هم می تونه نوعی کمک باشه و چه بهتر که این انتقاد از جانب خودمون باشه.
گاهی وقتها کاری انجام میدیم یا مسیری را در پیش می گیریم که خودمون به اشتباه خویش آگاهیم ولی شهامت روبرویی با واقعیت و اعتراف به اشتباه را نداریم.
اگه بتونیم با یه انتقاد صادقانه خودمون را متوجه اشتباهمون بکنیم کمک بزرگی به خود کرده ایم. یا مثلا همین درد دل کردن در این خونه های مجازی خودش می تونه بزرگترین کمکی باشه که فردی می تونه به خودش بکنه.
یه وقتهایی حرف هایی هست که هرگز قدرت به زبون آوردنش را نداری ولی میدونی که مطرح کردن اون با دیگران می تونه خیلی کمک حالت باشه و از دلتنگی و ناراحتی هات کم بکنه اینجاست که خونه ی مجازی به کمکت میاد .
می تونی با داشتن یه خونه مجازی به دور از تمام چشمهای آشنا که تو همیشه خودت را موظف به رعایت بعضی اصول در کنارشون می دونی اینجا با خیال راحت حرکت بکنی و همه حرف های سانسور کرده ات را اینجا به زبون بیاری و تا حدودی آرامش برای خود هدیه کنی.
گاهی لازمه به خودت پر و بال بدی . کنار خودت و شونه به شونه ی خودت بایستی و به خودت شهامت بدی. شهامت برداشتن گامهای بزرگ . چون یه وقتهایی است خودت هم میدونی که داری خودتو خیلی دست کم می گیری و اعتماد به نفست را از دست داده ای .
اینجور مواقع کی می تونه بهترین کمک و مشوق تو باشه غیر از خودت. اگه خودت را باور داشته باشی اگه یادت نره که تو خدایی داری که همیشه دستش توی دست توست و می تونی ازش قدرت و توان هر کاری بگیری اونوقته که هیچ سدی در زندگی جلودار تو نیست و تو توان گذشتن از هر مانع و مشکلی را خواهی داشت.
به هنگام دلتنگی و آشفتگی هیچ کس به تو نزدیک تر از خودت نیست پس تکیه کن به قدرت و توان خودت که منبع اون مهر و لطف بیکران الهی است. به خودت اعتماد کن و به دستهای مهربان خداوند که همیشه مراقب تو خواهد بود .
بیایید یار و یاور باشیم .![]()
![]()




مگر نه اینکه قرار بود اینجا راحت باشم و بتونم درد دل بکنم پس چرا هنوز خجالت می کشم؟ چرا هنوز راحت نیستم؟
من می خوام درد دل بکنم.
می خوام بگم که دلم براش خیلی تنگ شده![]()
می دونم که از بچه بودنم خیلی گذشته و نباید حرف هایی بزنم که بچه ننه به نظر بیام ولی دست خودم نیست صد و بیست سالت هم که باشه باز یاد مادر که می افتی احساس بچگی می کنی. باز دلت براش تنگ میشه.
دوست داری که می بود و می تونستی یه بار دیگه اون دستهای مهربونش را توی دستهات بگیری.دوست داری یه بار دیگه کسل به نظر می اومدی و اون دست مهربونش را می گذاشت روی پیشونی ات و با نگرانی می گفت بیا ببینمت مادر نکنه تب داری؟؟؟
چشمهامو که می بندم بوی تنش توی خاطرم می پیچه تمرکز می کنم و گرمی دستهاشو توی دستهام حس می کنم و چهره ی مهربون و دوست داشتنی اش را جلوی چشمهام می بینم.
دوست دارم برگردم یه بار دیگه بچه بشم و خودمو توی آغوش مهربونش رها بکنم.
دوست دارم عقربه های زمان را برگردونم و درست به دقیقه ی آخر قبل از پروازش بذارم و با خنده تو چشمهاش نگاه کنم و بگم خانمی پرواز کنسل شده تو که نمی خواستی ما را جا بذاری و تنهایی بری؟؟؟
من که هنوز پروازت را باور ندارم. مگه میشه تو ما را بذاری و بری؟ مگه میشه تو از ما دل بکنی؟ مگه میشه که بری و پشت سرت را نیم نگاهی هم نکنی.
تو که دقیقه ای از حال ما غافل نمی شدی مگر میشه که اینطور سبکبال همه ی ما را جا بذاری و خودت تنهایی بری بهشت واسه خودت خوش باشی. نه....نه... اون مادری که من دیده بودم هرگز نمی تونه برای همیشه رفته باشه. برای همین نمی تونم رفتنت را قبول بکنم. تو هنوز اینجایی .
جسمت هم که رفته باشه روحت هنوز اینجاست. به هر طرف که بر می گردم حضورت را احساس می کنم .بیمار که میشم نگرانی ات را حس می کنم.در لحظات شادی ام خوشحالی ات را حس می کنم . پس تو اینجایی. هنوز با مایی. هنوز با ماهستی و من فقط می تونم احساست بکنم .
با تمام وجودم احساست می کنم ولی دلم می خواد که می تونستم لمست بکنم. دلم می خواست می تونستم صدای خنده هاتو بشنوم. دلم می خواست یه بار دیگه اسمم را به مهربونی صدا می کردی و من با تمام وجودم می گفتم جانم.
به نظرم این قانون بی رحم ترین قانون طبیعت است که مرگ اینطور به یک باره و برای همیشه ما را از عزیزانمون جدا بکنه و ما دل خوش کنیم به پنجشنبه شب هایی و سنگ سرد و سیاهی![]()

چرا برای ما آدمها اینقدر سخته که از زندگیمون رضایت داشته باشیم ؟چرا همیشه کم داریم؟ چرا این توقعات ما تمومی نداره؟ تا کی؟ تا کجا؟
زندگی ماشینی برای خودمون درست کرده ایم و خودمون را بین آهن پاره ها و سیمان و بتن زندانی کرده ایم. دیگه کسی به آواز پرنده ای که صبح های زود می خونه گوش نمیده. نمی دونم شاید هم من همه را با خودم مقایسه می کنم.
اینقدر خودمون را گرفتار کار و زندگی و دوندگی کرده ام که گاهی ماشین وار و اتوماتیک عین یک ربات صبح زود از خواب بیدار می شیم و با عجله راهی سر کار می شویم بدون اینکه که به فکرمون برسه که پرنده ها کجا هستند و چه آوازی می خونند. یعنی دیگه جایی برای این احساس های شاعرانه و رمانتیک تو زندگی نمونده .
تازه ما قشر راحتش هستیم که خیلی از دغده های قشر محروم تر جامعه را نداریم. دغدغه ی بیکاری و اجاره خونه و هزار و یک مشکل دیگر. گاهی فکر می کنم اگر این حال روز ماست وایا به حال قشر محروم که اونها باید چقدر بدوند ؟ با این اوصافی که ما داریم اونها حتما باید با سرعت نور بدوند که بتونند گرهی از زندگی شون باز بکنند.
نمی خوام نا امیدانه صحبت بکنم ولی اینها عین واقعیت های زندگی فعلی ماست. وقتی فکرش را می کنم که چرا در این دوره زمانه حافظ یا مولانای دیگری پا به عرصه نمی گذاره خنده ام میگیره. با خودم میگم اونها در زمانی زندگی می کردند که طبیعت براشون سر منشا الهام بود .
یه زندگی ساده و آروم و یه عالمه صفا و صمیمیت بین آدمها که روح و روان آدمی را به خودی خود صیقل می داد و آدمی را سر ذوق می آورد ولی حالا چی؟ من که فکر نمی کنم اگه همین حافظ خودمون بچه ی این عصر حاضر بود می تونست چنین نبوغی از خودش نشون بده. اینقدر تو فشار زندگی و گرفتاری مچاله می شد که به قول معروف هوس شعر و شاعری از سرش می پرید![]()
نظر شما چیه؟؟؟ آیا در این عصر جایی برای لطافت روح مونده؟؟؟
به نظر من که فقط باید خودمون دست به کار بشیم و یه فکری به حال روح و روان خود بکنیم. با خوندن چند بیت شعر در روز یا رفتن کنار پنجره و خیره شدن به آسمونی که البته اگه دود و گرد و غبار پنهونش نکرده باشه . با کمی مهربانی با اطرافیان و به هر شکل و شیوه ی دیگر که بشه احساس لذت و آرامش کرد.![]()

امام صادق ، به كنيزكی كه آنجا بود فرمود : " برو آن كيسه اشرفی كه منصور برای ما فرستاده بياور " . كنيزك رفت و فورا كيسه اشرفی را حاضر كرد . آنگاه به مفضل بن قيس فرمود : " در اين كيسه چهار صد دينار است و كمكی است برای زندگی تو " .
- " مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم اين نبود ، مقصودم فقط خواهش دعا بود " .
- " بسيار خوب ، دعا هم میكنم . اما اين نكته را به تو بگويم ، هرگز سختيها و بيچارگيهای خود را برای مردم تشريح نكن ، اولين اثرش اين است كه وانمود میشود تو در ميدان زندگی زمين خورده ای و از روزگار شكست يافته ای . در نظرها كوچك میشوی . شخصيت و احترامت از ميان میرود ".
. بحارالانوار . 
زندگی...زندگی ٬ سالها و هفته ها و دقایق و لحظاتی که بدون وقفه در گذرند.چه ما باشیم و چه نباشیم . زندگی همان خورشیدی که در بود و نبود ما نیز طلوع و غروبش را خواهد داشت. زندگی همان مورچه ی پنهان در باغچه ی حیاط خانه ات که ممکن است عمر باقیمانده اش بیشتر از عمر باقیمانده ی تو باشد.
زندگی همان عمری که حتی پیرمرد صد و بیست ساله هم روزی آن را به زمین گذاشته و راهی خواهد شد.زندگی مجموعه ای است از عشق ها و نفرت ها . مجموعه ای از شهامت ها و اضطراب ها. زندگی هرچه که هست٬ اگر فقر است یا ثروت ٬ اگر غم است یا شادی ٬ اگر تلخ است یا شیرین هرچه که است ما چنان خود را در آن غرق کرده ایم که گاهی یادمان می رود که روزی باید رهایش کرده و راهی بشویم.
آنچنان خود را غرق دوندگی ها و حرص ها و طمع ها می کنیم که یادمان می رود موقع آمدن درسته که دست خالی بودیم ولی حداقل جانی با خود آورده بودیم که موقع رفتن همان جان و تن را نیز گذاشته و خواهیم رفت. چه خوب خواهد بود در این مسیر آمدن و رفتنمان گاهی درنگی به خود داده و در همان نقطه ای که هستیم بایستیم و برای لحظه ای به راهی که آمدیم و راهی که در پیش داریم بیندیشیم .
بیندیشیم به اینکه نقطه ی کنونی را که در آن قرار داریم به چه قیمتی به دست آوردیم. چه بهایی پرداختیم تا توانستیم به این مرحله از زندگی برسیم. از چه ها گذشتیم و چه ها به دست آوردیم. شاید اندیشیدن به این موضوع تلنگری باشد بر ما که بتوانیم راه مانده را بهتر و معقول تر طی بکنیم.
یادمان باشد زندگی را راه برگشت نیست و همه رفت است و رفت. اینقدر می روی و می روی تا به نقطه ی پایان برسی. هرگز به تو فرصتی داده نمی شود که برگردی و راه رفته را دوباره و بهتر طی بکنی .
پس سعی کن حداقل این فرصت را به خود بدهی که گامها را با دقت بیشتری برداری و با اندکی توجه در راه آمده و راه در پیش رو مسیر بهتر و امن تر را برای خودت انتخاب بکنی.

با سلام خدمت همراهان همیشگی
من زیاد اهل قلم نیستم و حقیقت اینکه زیاد اهل مصاحبت و گفتگو هم نیستم روی هم رفته همه منو فرد خیلی کم حرفی می شناسند و برای همین عادت کرده ام هرچند وقت یک بار همه احساسات خودم را در قالب شعر ی بریزم که بتونم به نوعی بیان احساس کرده باشم و یا بهتر بگم یه جورایی تخلیه ی حرف های تلنبار شده روی دلم را انجام داده باشم.
ولی حالا همونطور که گفتم بودن در فضای صمیمی اینجا و در کنار دوستان مجازی که در دنیای واقعی کمتر سراغشون را داشته ام به من این احساس راحتی را می دهد که بتونم گاهی هم مثل خیلی ها قلم به دست بگیرم و خیلی ساده و خودمونی درد دلی با دوستان بکنم.
بیشتر معتقد هستم که رفتار ما آدمها را محیط اطرافمون می سازه یعنی ما خواسته یا ناخواسته تحت تاثیر فضای پیرامون خود قرار می گیریم و فردی مثل من که مجبوره همیشه در محیط های رسمی قرار بگیره رفته رفته حالت یه فرد رسمی به خود میگیره که احساس می کنه همه کارهاش باید روی حساب کتاب باشه و یه وقت چشم باز می کنه می بینه این رفتار رسمی و اداری تو گوشت و پوست و خونش نفوذ کرده و همیشه خودش را مقید به رعایت بعضی از اصول و قوانین می دونه که رعایتشون براش عادت شده.
در هر صورت دوست دارم از این به بعد اینجا راحت باشم
ولی خودمونیم راحت بودن هم عالمیه هاااا
نمی دونم چرا ما گاهی اینقدر زندگی را سخت می گیریم؟؟؟ یعنی واقعا زندگی به این سختی است؟؟؟ من که فکر نکنم. اونچه که سخته خواست های ماست. اونچه که سخته دید ماست به زندگی. اونچه که سخته توقعات به جا و نابجای ماست. گاهی اینقدر به خودمون سخت می گیریم که شاید اگه دست یه اجنبی گرفتار می بودیم اینهمه بهمون سخت نمی گرفت. گاهی چنان با خودمون دشمن می شیم و چنان با خود در ستیزیم که دست هر چی دشمن خونی است می تونیم از پشت ببندیم. اینقدر خودمون را غرق خواست ها و توقعات می کنیم و اونقدر در پی این خواست ها در حال دوندگی هستیم که یادمون میره اون گوشه ی دیوار ساعتی است که صدای تیک تاک اون خبر از گذشتن ثانیه ثانیه ی عمری میده که امانتی بوده در دستان نا امن ما. ما که هرگز ثانیه ثانیه کم شدنش را احساس نکردیم و هرگز به این نیندیشیدیم که هر آن ممکن است باطری این ساعت زندگی تموم بشه و همه چی برامون نیمه تموم بمونه . ساعتی که باطری یدک هم نداره که بتونی دوباره راهش بندازی. تو می مونی و یه عالمه کارهای نیمه تمام. تو می مونی و حسرت یه روز آروم و بدون دوندگی. دلت می خواد حداقل یکی دو روز فرصت داشته باشی که بتونی کارهای نیمه تمام را به آخر برسونی غافل از اینکه سالیان سال فرصت داشتی و هرگز نتونستی این احساس را در خودت بوجود بیاری. هرگز نتونستی چون نبض زندگی ات در همین کارهای نیمه تمام می تپید. تو هرگز نتونستی کارهاتو تموم کنی چون روح زندگی باکار و تلاش اجین شده . برای تموم کردن کارها و تلاش ها باید از زندگی جدا بشی. پس هرگز به پایان کارهایت در این دنیا فکر نکن که نقطه ی پایان کارهای دنیوی در خط پایان زندگی قرار گرفته .
تو به دنیا اومدی که راهی را از خط شروع تا خط پایان طی بکنی تو فقط سعی کن نفس ها و قدمهایت را هم آهنگ بکنی و در عین حال از مناظر طول مسیر هم غافل نشی . سعی کن نه اینقدر تند بری که هرگز لذت راه را نبری و نه اینقدر آروم بری که این راه برایت راهی کسل کنند ه و عذاب آور بشه. همیشه در حرکت باش ولی در حد توان و در حد معقول و منطق.
بسه انگار بد جوری نطقم گل کرد نه بابا اینقدر ها هم کم حرف نبودم هااااا بهتره فعلا از منبر بیام پایین .
تا منبر بعد و موعظه ی بعد در امان خدا![]()

با سلام خدمت دوستان گرامی که مرا در این مدت با مهربانی همراهی کرده و مورد لطف خود قرار داده اند
حقیقتش این است روز اول که این وب را ساختم نیتم فقط این بود که خلوتی برای خود داشته باشم و گاه گاهی اینجا برای دل خود شعر مانند هایی زمزمه بکنم بلکه به این شکل بتوانم محلی برای استراحت کوتاه خود از مشغله های بی کران کاری و اجتماعی ام داشته باشم و در عین حال به این شکل روح حساسم را آرامشی کوتاه داده باشم.
اما امروز این وب مکانی شده برای بودن در کنار عزیزترین دوستانی که در دنیای واقعی کمتر می شود در جمع چنین گروه صمیمی و صادقی بود . به همین دلیل به پاس ارج نهادن به این دوستی ها و با در نظر گرفتن روحیات متفاوت دوستان ترجیح می دهم از این به بعد در کنار اشعار خودم مطالبی با تنوع بیشتر در وب خود قرار بدهم که شاید بدین شکل بتوانم تا حدودی باب سلیقه های متفاوت تر حرکت کرده و رضایت بیشتر دوستان را جلب بکنم.
امیدوارم مثل همیشه همراهم باشید![]()
× میگن ازدواج قاتل عشقه. آیا واقعا اینطوره؟؟؟
× یه دنیای قشنگ و کوچک.با آدمهای مهربون و یه آسمون صداقت.
× یار و یاور خود باشیم
× من می خوام درد دل بکنم
× آیا در این عصر جایی برای لطافت روح مانده؟
× شکایت از روزگار
× اندیشه در زندگی
× یعنی واقعا زندگی به این سختی است؟؟؟
× تغییر شیوه نگارش در اینجا
× ساغر عشق
× تبریک عید سعید فطر
× تو رفتی ......
× از برای عاشق چشم انتظار
× عشق
× در انتظار
× سوختم چون شمع
× بیدار شو مادر (به بهانه فوت عزیزترینم)
× افسرده غم
× پنجره آبی عشق

